February 28, 2006
فردا دوباره لاکی کوچولو را با خودم میبرم سر کار. تمام اون مدتی که جای ثابتی داشتم ،لاکی پیشم بو د و با اون دو تا چشم های قشنگش به من نگاه میکرد وقتی جامو عوض کردن و توی اون مدتی که دوباره اواره شدم ، لاکی رو بر گردوندم خونه و گذاشتمش روی مانیتور خونه که بازم بتونه منو ببینه.این لاکی با این که قلبش به بزرگی دنیاست ولی دلش خیلی زود به زود تنگ میشه پس باید بذارمش یه جایی که بتونه مرتب منو ببینه.فردا دوباره با من میاد سر کار.جالبه رییسم که حدود 55 سال سن داره و اهل ایرلنده هم یه لاکپشت سنگی کوچولو،رو میزش داره و تا لاکی منو دید گفت میدونی لاکپشت سمبل شانسه؟ و لاکی رو از من گرفت و نوازشش کرد و ازش خواست برای من شانس بیاره
February 26, 2006
روز تعطیل
نمی دونم این خاصیت عصر روز های تعطیل است که به نظر دلگیر می یان یا بستگی به حال و هوای اون روز خاص داره .هر چی هست عصر روز های یک شنبه خیلی شبیه عصر روز های جمعه خودمونه.شاید هم به خاطر اون حسی باشه که دوشنبه دوباره کار یا درس شروع میشه و این کسلی نتیجۀ انجام کلی کار عقب افتاده است که حسابی ادمو خسته می کنه.اما یه چیزی خیلی میچسبه و اون هم دیدن یه خونۀ تمییز،لباس های شسته شده و اتو شده و یه سری کارهای انجام شده است و اگه یه کوچولو وقتی هم برای مطالعه اون ته هاش باقی مونده باشه، اون وقته که همۀ خستگی ها از تن ادم در میاد و انتظار کشیدن برای شروع هفتۀ جدید زیاد هم سخت نخواهد بود
February 24, 2006
February 19, 2006
جایزه
وقتي روزشنبه متوجه شدم که مبلغي توي قرعه کشي لاتاري برنده شدم خیلي تعجب کردم اصولا من به اين جور کارا اعتقادي ندارم و تو اين چند سالي که اين جا هستيم اين اولين باري است که بليت خريدم و چون اعتقادي ندارم به تبع فکر هم نمي کردم برنده بشم ولي اين بار يه حسي به من مي گفت که اين کارو انجام بدم جالب بود که از هفت رقم، چهار تاش درست در اومده بود يعني با برنده شدن دوازده ميليون دلار فقط به اندازه ي سه شماره فاصله بود. خلاصه به اين نتيجه رسيدم که تو اين دنياي بزرگ خیلي چيزا ممکنه اتفاق بيفته که اصلاً انتظارشو نداريم شايد فقط لازم باشه به اون حس درونيمون بيشتر توجه کنيم انوقت شايد صداي پايي اون چيزايي که قراره سر راهمون باشن رو يه جوري بشنويم و يه چیزایی رو هم بتونیم به نفع خودمون تغییر بدیم
February 14, 2006
February 13, 2006
Kamqaut/کام کوات

ترجمه:جیرجیرک.منبع:گوگل
February 12, 2006
کتاب های من
بالاخره کتابها به دستم رسیدن.نمیتونم حسم راتوصیف کنم چون واقعا هیجان زده شده بودم.توی زندگی هیچی مثل کتاب خوندن منو خوشحال نکرده و تنها چیزی که باعث شده توی مواقع سخت به ارامش برسم، پناه گرفتن موضعی پشت سنگر کتاب هام بوده.جایی که ساعتها من به عالم دیگه ای رفته ام و اونقدر در اون عالم غرق شده ام تا مشکلم بر طرف شده.شاید خدا می دونسته که چقدر این روزها نیاز دارم که فکرم را متمرکز و باز نگه دارم و به خودم و شرایط احساسی ام مسلط باشم تا بتونم مفید تر واقع بشم.صدای تویتی توی گوشم میپیچه که میگه تو از بالا موندن خسته نشدی؟گرمت نشده؟نمی خوای از بالای اون پله ها بیایی پایین؟ یاد روزگاری میافتم که بعد از امتحان های ثلث سوم، من و تویتی به قول خودمون اتا قمون رو پاکسازی می کردیم.من همیشه مسولیت انتقال کتاب های سال تحصیلی تمام شده، به بالای کمد را داشتم .میرفتم پلۀ اهنی دو طرفه ای را که داشتیم می اوردم و کم کم همۀ کتابها و سوال های امتحانی را می چیدم توی کمد.و تویتی هم اون پایین مشغول جمع و جور کردن گل و گیره های سر می شد .اون کارشو تموم میکرد و سر بر می گردوند و منو میدید که بالای پله ها دارم یه چیزی می خونم.مشغول یه کار دیگه میشد و من هنوز اون بالا بودم .کاراش تموم میشد و به من که خیس عرق از گرمای خرداد و تیر، هنوز اون بالا مشغول خوندن بودم می گفت:بیا پایین لااقل برو یه جای خنک تر و من هم از خدا خواسته میرفتم یه جای دیگه تا تویتی با اون نظم و دقت بی نظریش اتاق مشترکمون رو جارو بزنه و کار پاکسازی به پایان برسه و ما رسما به استقبال یه تابستون گرم و پر ماجرا برویم
February 05, 2006
فریدا

داستان زندگی فریدا کا لو یا خالو ، یکی از داستان هایی است که برام خیلی اشنا و دوست داشتنی است.داستان زنی هنرمند که با تمام سختی ها راهش را پیدا می کند.فیلم قشنگی هم بر اساس ان ساخته اند که انرا هم خیلی دوست دارم.این هم یکی از اثار فریداست.تقریبا در اواخر عمرش که به شدت بیمار بوده این اثر را خلق کرده.اتو پرتره ایی است از خودش .البته سبک خاصی از نقاشی را دنبال می کرده که اسم ان را نمی دانم ولی سبک جالبی است و دقیقا حال و هوای لحظه هایی که نقاش داشته را بیان می کند.
February 04, 2006
شیرینی بادومی

یکی از شیرینی های مورد علاقۀ من،نوعی از شیرینی است که با پودر نرم بادام،پودر شکر وسفیدۀ تخم مرغ درست میشه وتوی ایران معمولا به شکل توت، توت فرنگی،سیب یا گلابی درستش میکنن .این شیرینی ها در انگلیس هم طرفدار دارن و درست میشن .نمی دونم اصل این شیرینی ها مال کدوم کشوره؟ولی یه بار یه شیرینی فروش ایتالیایی رو دیدم که از این شیرینی ها می فروخت.گویا یه شیرینی فروشی توی انگلیس دست به ابتکار جالبی زده و این شیرینی ها را به این شکل ها درست کرده ولی اخه کی دلش میاد اونها رو بخوره؟خیلی نازن و خیلی هم شبیه به نی نی های کوچولو
February 01, 2006
ماه و ستاره
چند وقت پیش یه بسته عکس برگردون که توش یه عالمه کفشدوزک و جیرجیر ک های کارتونی داره ، گرفتم که پای کارت های تولد یا کارت هایی که به مناسبت های مختلف می فرستم ازشون چند تایی بچسبونم.اقای همسر هر وقت تکالیف دانشگاهش را می گیره ، میاره نشون میده که ببین مثلا از صد ، نود و پنج گرفتم یا.... من هم این دفعه بهش گفتم افرین الان برات ماه و ستاره می چسبونم و یکی از این ها را براش چسبوندم که تشویق بشه. گر چه این یه شوخی بود ولی این هم تمرینی است برای اینده که یادم نره که کار های خوب همیشه باید تشویق بشن حالا فرقی نمی کنه که یه نمرۀ خوب باشه یا یه موفقیت شغلی یا تمام کردن یه کار ناتمام