جیرجیرک

February 03, 2007

صابون

مهمون ها قراره ساعت هفت برسن.دونه دونه به همه جا سرک می کشم تا مطمئن شم قبل از اومدنشون همه چی روبه راهه.به دستشویی می رسم.یه نگاهی به قالب صابون می اندازم .در کمد را باز می کنم یه صابون دیگه در می آرم و بقیۀ اون صابون را می اندازم توی توالت و سیفون را هم میکشم .صابون جدید را بر میدارم ،کاغذ دورش را باز می کنم ،جعبه اش را هم دور میندازم.هنوز جعبه داره توی هوا پرواز می کنه که...شالپ...قالب صابون از دستم می افته توی توالت...شنبه است.ساعت شش و نیم .در کمد را باز می کنم و پوستۀ خالی صابون 5 تایی را روانۀ سطل آشغال می کنم

5 Comments:

  • وقتی بدشانسی بیاد....بی موقع میاد...

    By Anonymous ناهیدیوسفی, at 4:46 PM  

  • چه با مزه گفتین.آره دیگه.تازه بعدش دیدم ظرف صابون مایع هم خراب شده و گویا بچه شیطون مهمون های قبلی،لوله اش را کرده تو بسته خمیر دندان و خمیر دندان توش خشک شده و از کار انداختتش

    By Blogger جیرجیرک, at 4:52 PM  

  • ba'ad che kaar kardi?! :I

    By Blogger Ng.A., at 5:15 PM  

  • دستمال مرطوب دادم بهشون و البته خجالت هم به خودم

    By Blogger جیرجیرک, at 5:48 PM  

  • سلام. اگه میشد قالب صابون را در بیارین چه حس خوبی بهتون دست می داد، نه؟

    By Blogger babak, at 12:09 AM  

Post a Comment

<< Home