جیرجیرک

May 02, 2007

ترس

بهار از من دعوت کرده که در بازی ترس ها،شرکت کنم.راستش خیلی ته ذهنم را زیر و رو کردم تا بتونم اون چیزایی که منو می ترسونه پیدا کنم.به گذشته برگشتم.وقتی ده-یازده ساله بودم.اون موقع از تاریکی،صدای اژیر قرمز،ضد هوایی وصدای گوینده ایی که می گفت توجه توجه!علامتی که میشنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است.لطفا به پناهگاه بروید،خیلی میترسیدم.دبیرستان که رفتم از درس جبر و مثلثات وحشت داشتم.دوران دانشگاه هنوز همون کابوس ضعف توی ریاضی باقی مونده بود و با این که رشتۀ من اصلا و ابدا با ریاضی سر و کاری نداشت هنوز بعضی شب ها با کابوس نمرۀ صفر در ریاضی از خواب می پریدم .به غیر از این،به یاد ندارم از چیزی بترسم به جز یک چیز که از حد ترس گذشته و به یک آرزو.فکر یا نمی دونم شاید بخشی از وجودم تبدیل شده.شب ها با من به خواب میره و روزها با من بیدار میشه .و اون هم چیزی نیست جز سلامت دیدن پدر و مادرم و شادی اهل خانواده.تا الان هیچ چیزی نتونسته تا این حد برای من مهم باشه.نمی دونم بده یا خوبه.ولی گویا تمام شادی و خوشی من در همین یه چیز خلاصه میشه.شاید اصلا از حد ترس گذشته و به بیماری نگرانی تبدیل شده باشه.به غیر از این بقیۀ چیز ها قابل دسترسی میان.و حس می کنم من اگه تلاش کنم چیزی نیست که برام قابل دسترس نباشه.شاید این ترس به خاطر دوری به وجود آمده باشه.شاید هم نشانۀ عشق و احترامی بی پایان به خانوادۀ مهربونی باشه که هیچ وقت از محبت بی پایانشون منو محروم نکردن.نشونه ایی که فقط لازمه درست تر بهش نگاه کنم و جهت مثبت تری بهش بدم تا مثل بقیۀ ترس هام روزی برسه که دیگه ازش نشونی نبینم

Labels:

2 Comments:

  • من هم گاهی جیر جیر می کنم

    بیا گوش کن...

    By Anonymous dastanak, at 1:16 PM  

  • این‌جا دیگر به روز نمی‌شود؟

    By Anonymous SoloGen, at 1:47 PM  

Post a Comment

<< Home